X
تبلیغات
رایتل

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت یبیست و یکم

یک مهمان قد بلند

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

اگر اشتباه نکنم در طول همین ماه بود که یک مرد بسیار قد بلند به خانه مان آمد . او آنقدر قدش بلند بود که من از ترس می لرزیدم . وقتی او را دیدم که داشت به دنبال من می گشت و برای رد شدن از در دولا شده بود فکر کردم گرفتار یک سرباز آلمانی شده ام . ما در آن زمان در حال جنگ بودیم و بزرگترها گاهی برای ترساندن بچه های می گفتند الان یک سرباز آلمانی می آید که تو را بکشد . و من فکر کردم که ساعت آخر عمرم فرا رسیده است . حتی وقتی آن مرد قد بلند سعی می کرد مرا آرام کند ترس من فروکش نمی کرد . او مرا بر روی زانویش نشاند و با مهربانی از من سوال می کرد . وقتی سوالاتش تمام شد از مادرم اجازه خواست که من او را به محل تجلی بانو ببرم و با او دعا کنم و بعد از اینکه مادرم اجازه داد ما راهی شدیم . در تمام طول مسیر من از اینکه با یک غریبه هستم در وحشت بودم اما این فکر مرا آرام می کرد که اگر او مرا بکشد من به ملاقات خداوند و بانویمان خواهم رفت . وقتی به آنجا رسیدیدم او زانو زد و از من خواست همراه او تسبیح بگویم و از بانو خواست که لطف خاصش را شامل حال او کند و او را به آرزویش برساند . و خواسته اش هم این بود که یک دختر جوان موافقت کند که با او پیمان زناشویی ببندد . من از این درخواست مرد تعجب کرده بودم و با خودم فکر می کردم اگر آن خانم هم به اندازه من از این مرد قد بلند بترسد محال است بله را بگوید . وقتی دعایمان تمام شد مرد خوب بیشتر راه را تا خانه همراهیم کرد و بعد خیلی دوستانه با من وداع گفت . من هم که خیلی ترسیده بود با ترس و لرز تا خانه عمویم دویدم و هنوز می ترسیدم که او برگردد .

در روز 13 اکتبر بعد از تجلی مریم مقدس در بین ازدحام جمعیت من ناگهان خود را در میان بازوان همین آقا یافتم و غافلگیر شدم . و از آن بالا ، سرهای همه مردم را می دیدم . و این باعث خشنودی همه افراد کنجکاوی بود که آمده بودند مرا ببینند اما موفق نمی شدند . بعد از مدتی این آقای مهربان که زیر پایش را نمی توانست ببیند سکندری خورد و افتاد البته من نیفتادم چون سیل عظیم جمعیت که اطراف ما را احاطه کرده بود مرا گرفتند . مردم فورا مرا گرفتند و آن مرد خوب هم ناپدید شد . مدتی بعد از این ماجرا دوباره آن مرد خوب را دیدم . این بار به همراه همان دختر مورد نظرش که حالا دیگر همسر قانونی او بود . او آمده بود که باکره مقدس را بابت برکت بزرگی که عطایش کرده بود سپاس گوید و همچنین برای زندگی آینده شان هم لطف و برکت بانو را می طلبید . این مرد جوان الان دکتر تورس نواس است و اسم او کارلوس مندس است .

Dr. Carlos Mendes of Torres Novas

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت بیست و دوم

13 اکتبر

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

و حالا عزیزان به 13 اکتبر می رسیم . و همه شما از وقایع آن روز و حرفهایی که بانوی ما در 13 اکتبر گفت با خبر هستید . یکی از صحبتهای مریم باکره که اثر ماندگاری بر قلب من باقی گذارد این بود . بیشتر از این از فرامین خداوند سرپیچی نکنید زیرا تا همین الان هم به حد زیادی از او نافرمانی شده است .

چه درخواست حساس و چه شکایت دوست داشتنی .چه کسی در رساندن صدای مادر آسمانیمان به همه فرزندانش در دنیا مرا یاری خواهد کرد .

شایعه شد که نیروی پلیس در صدد درست در نزدیکی مکان تجلی مریم مقدس یک بمب منفجر کند . و این موضوع حتی ذره ای مرا به وحشت نینداخت . و به عموزاده هایم با شور واشتیاق گفتم چقدر عالی خواهد شد اگر هر سه ما با هم از همانجا به ملاقات خداوند و بانوی بهشتی برویم . ولی والدینم خیلی از این موضوع ترسیده بودند . و آنها برای اولین بار خواستند مرا تا به آنجا بدرقه کنند که اگر دخترشان بمیرد آنها هم همراه او بمیرند . پدرم خودش مرا در آغوش گرفت و به مکان تجلی بانو برد . ولی از همان لحظه ظاهر شدن بانو تا شب که همراه خانواده به خانه برگشتم دیگر او را نگاه نکردم .

من بعد از ظهر آن روز را با عمو زاده هایم سپری کردم . ما درست به مثابه موجودات عجیب الخلقه ای بودیم که همه می خواهند آنها را ببینند و سوال بارانشان کنند . موقع شب من دیگر از آن همه سوالات و بازجویی ها خسته شده بودم . حتی تا شب هنگام هم مراجعات مردم تمام نشده بود . خیلی از مردمی که موفق نشده بودند سوالاتشان را از من بپرسند تا صبح انتظار کشیدند که نوبتشان برسد . حتی خیلی ها می خواستند همان شب مرا ببینند اما من که خستگی امانم را بریده بود روی کف اتاق افتادم و خوابم برد .

سوالات مردم در روز بعد و رزوهای بعد همین طور ادامه داشت . از آن پس مردم مدام به کوا دا ایرا می رفتند و حمایت مادر آسمانی را طلب می کردند . همه می خواستند سه کودک فاطیما را ببینند و از آنها سوال کنند و همراه آنها تسبیح بگویند . من در آن زمان از اینکه همان وقایع را دوباره و صد باره تکرار کنم و مدام با مردم دعا کنم خسته شده بودم . و همیشه می خواستم بهانه ای بیاورم و عذر خواهی کنم و فرار کنم . ولی مردم آنقدر بر روی خواسته شان پافشاری می کردند که امکان فرار برایم وجود نداشت. و دعای همیشگی ام را زیر لب می خواندم که خداوند همه این رنجهایم به خاطر عشق به تو و جبران گناهانیست که در حضور قلب معصوم مریم باکره و خداوند انجام شده و برای تغییر و توبه گناهکاران است .

 

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت بیست و سوم

سوالات کشیشها

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

در آن فصل از کتاب که در مورد عموزاده ام جاسینتا نوشته بودم توضیح داده بودم که دو کشیش به دیدار ما آمده بودند و از ما خواستند برای پاپ که نیاز مبرمی به دعا دارد دعا کنیم . و از آن پس هر بار قربانی به درگاه خداوند تقدیم می کردیم و یا دعا می کردیم حتما در مورد پاپ هم از خداوند تقاضای رحمت داشتیم . و برای او دعا می کردیم . عشق ما نسبت به پاپ روز به روز بیشتر می شد تا اینکه یک روز کشیش ناحیه به مادرم گفت که احتمالا لوسیا لازم است به روم برود و دیداری با پاپ داشته باشد و از ناحیه او بازجویی شود . من آنقدر خوشحال شده بودم که با شادی دست می زدم و فورا رفتم این خبر خوب را به عمو زاده هایم بدهم و به آنها گفتم آیا این عالی نیست که من می توانم بروم و ملاقاتی با پاپ داشته باشم . آنها بغض کردند و با گریه گفتند ما نمی توانیم بیاییم اما می توانیم رنجمان را به عنوان قربانی به حضور خداوند تقدیم کنیم .

کشیش ناحیه برای آخرین بار از من سوال و جواب کرد . وقایع در موعد مقرر به پایان خود رسیده بود و او هنوز نمی توانست نظر قطعی خود را در مورد جریانات اتفاق افتاده اعلام کند . او حتی تا حدودی ناخشنودی خود را از اوضاع نشان می داد . که چرا همه این مردم به نقطه ای بیابانی مانند کوا دا ایرا می روند و در آنجا خود را روی زمین می اندازند و دعا می کنند در حالیکه خدای زنده در محراب کلیسا کاملا رها شده و محراب کلیسا متروک شده است . مرد پولهایشان را به زیر درخت بلوط همیشه سبز

holm oak

در کوا دا ایرا می اندازند در حالیکه کلیسای ما که در حال تعمیر است برای مخارجش پول کافی ندارد . من کاملا درک می کردم که او چرا این صحبتها را می کند اما از دست من کاری بر نمی آمد . من اگر قدرتش را داشتم مردم را به سوی کلیسای ناحیه سوق می دادم اما از آنجا که کاری از دستم بر نمی آمد این رنجم را نیز به عنوان قربانی به حضور خداوند تقدیم کردم .

 

 

 

از آنجا جاسینتا همیشه عادت داشت در مقابل زائران سرش را پایین بیندازد و چشمانش را به زمین بدوزد و به سختی کلمه ای حرف بزند این همیشه من بودم که باید سوالات بی پایان زائران را جواب می دادم . و به همین دلیل همیشه من به خانه کشیش ناحیه احضار می شدم . یک بار کشیشی از کورس نواس

Torres Novas

به ملاقات من آمد . و از من سوال و جواب کرد و بعد شرح بازجویی اش را آنقدر با جزئیات و مفصل نوشت که من احساس کردم می خواهد ایرادی از من بگیرد از آن پس در مورد رازهایی که پوشیده نگاه داشته بودیم دچار نوعی احساس وسواس و نگرانی شدم . و در مورد این موضوع با عمو زاده هایم مشورت کردم . و از آنها پرسیدم نمی دانم یعنی ما اشتباه می کنیم که همه چیز را به آنها نمی گوییم وقتی آنها مدام می پرسند که آیا بانو حرف دیگری به شما نگفت ؟ آیا اینکه ما در جواب فقط می گوییم که بانو رازی را به ما گفت دروغ گفته ایم که در مورد بقیه ماجرا چیزی نمی گوییم . و جاسینتا گفت نمی دانم تو فقط می خواهی که چیزی نگویی و من هم می خواهم همین کار را بکنی . من گفتم چرا آنها اینقدر از ما سوال می کنند این چه جور ریاضتیست که ما تحمل می کنیم . و این شاید آخرین درد ما بعد از این همه سلسله مشکلاتمان باشد . ببین اگر تو ساکت می بودی و یک کلمه حرف نمی زدی کسی نمی فهمید که ما بانو را دیده ایم و با او حرف زده ایم یا فرشته را دیده ایم و لزومی هم نداشت کسی در این مورد چیزی بداند .

کودک بینوا همین که این استدلال مرا شنید شروع به گریه کرد و از من عذر خواهی کرد . بنابراین من در بیم و تردیدم تنها ماندم و نمی دانستم چطور می توانم مشکلم را حل کنم . اندکی بعد کشیش دیگری آمد او از سانتارم

Santarem

 آمده بود . به نظرم او هم برادر کشیش اولی بود که در موردش گفتم یا اینکه حداقل به نظر می رسید قبلا در مورد موضوع با هم صحبت کرده اند و تبانی کرده اند . زیرا همان سوالات را از من می پرسید و به همان صورت سعی داشت مرا گول بزند مسخره ام می کردم به حرفهایم می خندید و مرا دست می انداخت . در حقیقت آنها از نظر قد و قواره و چهره بسیار به هم شبیه بودند . بعد از بازجویی ترس و دو دلی من بیشتر از همیشه بود . و من به درستی نمی دانستم چه چاره ای بیندیشم . و مدام از خداوند و بانویمان می خواستم که مرا راهنمایی کنند . و اینچنین دعا می کردم

آه خداوند من و مادر بهشتی عزیزم . شما می دانید که من نمی خواهم به واسطه دروغ گفتن از فرمان شما سرپیچی کنم . ولی می دانید که این درست نیست که همه اسراری را که به من گفته اید فاش کنم .

 

و در بحبوحه این سرگردانی خیلی خوشحال بودم که با کشیش اولیوا

Olival

صحبت کردم . نمی دانم چرا اما نسبت به او به طور فطری حس اطمینان و اعتماد می کردم و تردید و دو دلی ام را با او در میان گذاشتم . من در قسمت مربوط به جاسینتا توضیح دادم که او چطور به من آموخت که اسرار را فاش نکنیم . او همچنین در مورد زندگی روحانی درسهای دیگری هم به ما آموخت . و از همه مهمتر به ما یاد داد چطور از خوشی های خود به خداوند ببخشیم و از هر راه ممکن هدایا و قربانی های خود را به حضور او تقدیم کنیم . مثلا می گفت فرزندانم اگر خوراکی را خیلی دوست دارید آن را نخورید و به جایش چیز دیگری بخورید . و به این صورت قربانی خود را به حضور خداوند تقدیم کنید یا مثلا اگر دوست دارید بازی کنید این کار را نکنید و قربانی کوچکی به خداوند تقدیم کنید . اگر مردم از شما سوال می کنند و نمی توانید از جواب دادن طفره بروید بدانید این نیز یک قربانی از طرف خداوند است .

این کشیش قدیس با زبانی صحبت می کرد که من به خوبی منظورش را می فهمیدم و به همین خاطر خیلی به او عشق می ورزیدم . من هرگز او را فراموش نکردم . از آن پس او هیمشه با من در ارتباط بود یا به دیدنم می آمد و گهگاهی هم از طریق یک بیوه زن پارسا به نام سونورا امیلیا

Sonora Emillia

با من در ارتباط بود . آن خانم در دهکده ای در مجاورت الیوال

Olival

زندگی می کرد . او خیلی دیندار بود و معمولا به کوا دا ایرا می رفت و در آنجا دعا می کرد . او گهگاه به خانه مان می آمد و اجازه مرا می گرفت و مرا چند روزی با خودش به خانه اش می برد . و در آنجا هم با کشیش ویکار

Vicar

آشنا شدیم او هم لطف می کرد و مرا برای دو سه روز به خانه خواهرش دعوت می کرد . و آنقدر صبور بود که در آن مواقع تمام ساعاتش را با من می گذراند . و دروس زهد و پرهیزگاری به من می آموخت و با نصایحش راهنمایی ام می کرد . در زمانی که من در مورد معلم روحانی چیزی نمی دانستم باید بگویم که او اولین راهنمای روحانی من بود . و به همین خاطر لحظاتی را که با او گذراندم گرامی می دارم .

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت بیست و چهارم

لوسیا بعد از تجلیات به مدرسه می رود

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

عزیزان تا به اینجا من بیان منطقی و استدلالی داشته ام و خیلی از مواردی را که باید می گفتم نگفته ام . اما من طبق خواسته شما می نویسم تنها مواردی را که به خاطر می آورم به زبان خیلی ساده می نویسم . و بدین گونه نگران سبک و شیوه نگارش هم نیستم . و به این طریق فرمانبرداری من هم بیشتر است و خداوند و قلب معصوم مریم باکره هم خشنودترند . حالا به جریانات خانه و والدینم بر می گردم خدمت شما عرض کرده بودم که مادرم گله مان را فروخت . ما فقط سه تا از گوسفندانمان را نگاه داشته بودیم که وقتی به مزرعه می رفتیم آنها را هم با خودمان می بردیم . و وقتهایی هم که در خانه می ماندیم آنها را در آغل نگه می داشتیم و همانجا غذایشان را می دادیم . بعد مادرم مرا به مدرسه فرستاد و در اوقات فراغت هم دوزندگی و بافندگی می آموختم . به این طریق مادرم می توانست مرا امن و امان در خانه نگاه دارد و وقتش را در گشتن به دنبال من تلف نکند .

 

 در یک روز خوب به دنبال خواهرانم فرستادند که با چند دختر دیگر در چیدن محصول انگور در مزارع یک مرد ثروتنمد به نام پی دی کائو

Pe de Cao

کمک کنند . مادرم می خواست به آنها اجازه بدهد که بروند و البته مرا هم با خودشان ببرند . قبلا گفته بودم که مادرم هر کجا که آنها می رفتند مرا هم همراهشان می فرستاد .

 

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت بیست و پنجم

لوسیا و کشیش ناحیه

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

در آن زمان کشیش ناحیه ، بچه های محله را برای مراسم عشای ربانی آماده می کرد . من از شش سالگی تا به آن زمان هر سال در مراسم اولین عشای ربانی شرکت می کردم اما در آن سال مادرم گفت که امسال لازم نیست در مراسم شرکت کنی . و به همین خاطر من دیگر به کلاسهای تعلیمات دینی نمی رفتم . بچه های دیگر بعد از مدرسه به طرف خانه کشیش ناحیه می رفتند که درس مذهبی بیاموزند اما من به خانه بر می گشتم که بافندگی و دوزندگی یاد بگیرم . ولی کشیش ناحیه از غیبت من در سر کلاسهای درس ناخشنود بود .

یک روز وقتی داشتم از مدرسه به خانه بر می گشتم خواهر کشیش ، یکی از بچه ها را به دنبال من فرستاد . او در جاده ای که به آلجاسترل

Aljustrel

 

 

می رفت مرا پیدا کرد . آنجا نزدیک خانه یک مرد فقیر به نام مستعار

Snail

بود . او به من گفت که خواهر کشیش می خواهد مرا ببیند و بنابراین من باید برگردم . من هم فکر کردم که او می خواهد از من سوالاتی بپرسد و بنابراین عذر خواهی کردم و گفتم که مادرم گفته است بلافاصله بعد از مدرسه به خانه برگردم . و بدون حرف اضافه ای به راهم ادامه دادم و مانند دیوانه ها به دنبال جایی می گشتم که خودم را قایم کنم طوری که کسی نتواند پیدایم کند . اما این بار این کارم برایم گران تمام شد . چند روز بعد عید بزرگی در دهکده ما بود و کشیشهای دیگری از مناطق مختلف به دهکده ما آمده بودند که در سرودهای روحانی عشای ربانی شرکت کنند . و بعد از پایان مراسم کشیش ناحیه مرا فراخواند و در حضور همه آن کشیشهای دیگر به شدت مرا دعوا کرد که در کلاسهای تعلیمات مذهبی شرکت نمی کنم و وقتی خواهرش به دنبال من فرستاده است به آنجا نرفته ام . خلاصه اینکه تمام گناه و تقصیراتم جلوی همه آشکار شد و حسابی ضایع شدم موعظه طولانی کشیش هم تمامی نداشت . و مدام مرا توبیخ می کرد . آخر سر یک کشیش روحانی روی صحنه ظاهر شد که می خواست از من دفاع کند . او می خواست از من عذرخواهی کند و بگوید که شاید مادرم به من اجازه نداده که بروم . ولی کشیش ناحیه جواب داد آه... مادرش بله . او یک مقدسه است ! و حالا زمان نشان خواهد داد که او چه اعجوبه ای از آب در خواهد آمد .

و بعد کشیش خوب که بعدها قائم مقام تورس نواس

Torres Novas

شد خیلی به مهربانی پرسید که چرا در سر کلاسهای تعلیمات دینی حضور ندارم . و بنابراین من گفتم که به خاطر تصمیم مادرم به کلاسها نمی آیم و لی او مثل اینکه حرف مرا باور نکرد و از خواهرم گلوریا خواست که بیاید و حقیقت ماجرا را بگوید . و وقتی گلوریا هم دقیقا حرفهای مرا تکرار کرد او ماجرا را با این نتیجه گیری تمام کرد . خوب پس با این حساب یا این بچه بقیه جلسات کلاس تعلیمات مذهبی را در سر کلاس حاضر خواهد بود و بعد نزد من خواهد آمد و مثل همه بچه های دیگر اقرار به گناهان خواهد کرد و بعد هم عشای ربانی اش را انجام خواهد داد و یا اینکه دیگر هرگز در این ناحیه مجاز به شرکت در مراسم عشای ربانی نخواهد بود . خواهرم هم وقتی این ابراز نظر را شنید گفت که ما باید لوسیا را پنج روز قبل از مراسم اقرار به گناهان و عشای ربانی به سفر ببریم و این برنامه ریزی ناجور است و اگر جناب کشیش این طور مایلند اجازه دهند لوسیا عشای ربانی و اقرار به گناهانش را در یک روز دیگر قبل از سفر ما انجام دهند . اما کشیش خوب هیچ توجهی به حرف خواهرم نکرد و با اصرار بر روی گفته اش ماند .

وقتی به خانه رسیدیم همه ماجرا را برای مادرم تعریف کردیم . و مادرم هم به نزد کشیش رفت و از او خواست که در روز دیگری اعترافات مرا بشنود و مراسم عشای ربانی مرا برگزار کند . ولی همه درخواستهایش بی نتیجه بود . مادرم تصمیم گرفت که درست در روز بعد از مراسم عشای ربانی مرا همراه برادرم به یک سفر بفرستد . تا بتوانم عشای ربانی ام را انجام دهم . راه دور بود و جاده هم به شدت ناهموار و صعب العبور بود و ار تپه ها بالا و پایین می رفتیم . و من باید فقط به خاطر رای و نظر کشیش ناحیه این همه مشقت می کشیدم آنقدر ناراحت شده بودم که گریه کردم .

در روز قبل از مراسم عشای ربانی کشیش ناحیه به همه بچه ها پیغام فرستاد که بعد از ظهر برای اقرار به گناهان در کلیسا حاضر باشند . وقتی وارد کلیسا شدم قلبم از شدت ناراحتی گرفته بود . دیدم که کشیشهای مختلفی برای شنیدن اعتراف به گناهان آمده اند و در ته سالن کشیش لیسبون آقای کروز

Cruz

را دیدم . من قبلا در مورد او صحبت کرده ام و واقعا او را خیلی دوست داشتم . بدون توجه به اینکه کشیش ناحیه در محل مخصوص اعتراف به گناهان است با خودم فکر کردم اول به نزد کشیش کروز می روم و نزد او اعتراف می کنم و می پرسم که چه باید بکنم و بعد به نزد کشیش ناحیه خواهد رفت . دکتر کروز با روی گشاده مرا تحویل گرفت .

بعد از شنیدن اعترافاتم چند توصیه هم به من کرد و گفت اگر نمی خواهی به نزد کشیش ناحیه بروی می توانی این کار را بکنی . و او نمی تواند به یک چنین بهانه ای عشای ربانی مرا قبول نکند . من از شنیدن این خبر خوشحال شدم و خدا را شکر کردم . و بعد از مراسم از کلیسا فرار کردم که مبادا کسی را به دنبالم بفرستند . روز بعد با یک لباس سراسر سپید به کلیسا رفتم و مدام می ترسیدم که مبادا از عشای ربانی رد شوم . ولی او با من ستیزه داشت و به من فهماند که عدم حرف شنوی من و اینکه نزد کشیش دیگری اعتراف به گناهان کرده ام را فراموش نکرده است و مد نظرش هست . نارضایتی و رنجش او بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه یک روز ناحیه را ترک کرد . و اخبار در دهکده پخش شد و شایع شد که او به خاطر من آنجا را ترک کرده است زیرا نمی خواسته مسئولیت وقایع را بر عهده بگیرد . او یک کشیش با غیرت بود و در بین مردم محبوبیت داشت . و این مشکل مرا زیاد می کرد . زنان زاهد دهکده احساسات تند و ناخشنودیشان را به من نشان می دادند و هر بار مرا می دیدند به من بی احترامی می کردند و وقتی من در جاده راه می رفتم لگد می زدند یا ناسزا می گفتند .