فاطیما

تجلی حضرت مریم مقدس در شهری به نام فاتیما

فاطیما

تجلی حضرت مریم مقدس در شهری به نام فاتیما

کتاب فاطیما از زبان لوسیا - بخش جاسینتا

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت اول از بخش جاسینتا

اولین خاطرات از جاسینتا

اطاعت و نیایش

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

حمایت و پشتیبانی قلب معصوم عیسی مسیح و مریم مقدس مادر مهربانمان را طلب می کنم و در محراب عبادتگاه ، نور و فیض مسیح و باکره مقدس را می جویم و در دست نوشته هایم جز خشنودی مسیح و باکره مقدس هدفی ندارم و دست به کار می شوم که مطالب مربوط به جاسینتا را بدون اشاره مستقیم یا غیر مستقیم به مشکلات خودم به رشته تحریر در آورم . و به هر حال خشنودی شما را که برای من به منزله خشنودی خداوند است خواستارم . من نوشتارم را آغاز می کنم و سپس از قلب معصوم عیسی مسیح و باکره مقدس می خواهم که برکت به آن عطا فرمایند و در توبه و تغییر گناهکاران بی نوا مرا یاری فرمایند که جاسینتا در این راه سخاوتمندانه خود را فدا کرد . و می دانم که از من که کفایت و درایت کافی ندارم انتظار یک متن شیوا و بلیغ را ندارید و هر آنچه را که در مورد جاسینتا به خاطر دارم می نویسم . به لطف و کرم الهی من محرم اسرار او بوده ام . من آنقدر به تقدس او احترام قائلم و به قدری در نظرم عزیز و محترم است که قابل توصیف نیست . و خاطرش را همیشه گرامی می دارم .

 

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت دوم از بخش جاسینتا

پوشاندن اسرار

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 بر خلاف خواسته قلبی ام از شما می خواهم اجازه دهید مطالب بخصوصی در مورد خودم و همینطور جاسینتا را فاش نکنم زیرا نمی خواهم قبل از پیوستنم به ابدیت کسی آنها را بخواند . و در نظر شما هم عجیب نخواهد بود اگر من مطالب بخصوصی را به عنوان راز پوشیده نگاه دارم . و بالاتر از همه آیا خود باکره مقدس برای من سرمشق و الگو نیست ؟ و مگر نه اینکه کتاب مقدس به ما می گوید که مریم باکره اسرار را در قلب معصومش محفوظ نگاه داشته بود . و چه کسی بهتر از قلب معصوم می تواند اسرار آسمانی را برای ما روشن کند . با این وجود او اسرار را در وجود خودش همانند یک باغ حصار کشی شده نگاه داشت . و آنها را با خود به قلمرو پادشاهی خداوند برد . من سخن یک مرد روحانی را به خاطر می آورم که زمانی که یازده سال داشتم این سخنان را از او شنیدم . او هم مثل بقیه آمده بود از من سوالاتی بپرسد . و مثل دیگران سوالاتی می کرد که من مایل به جواب دادن به آنها نبودم . و بعد از تکرار لیست سوالاتش خسته شد . او بدون اینکه جواب رضایت بخشی بابت سوالاتش بگیرد بالاخره دست برداشت و گفت فرزندم تو کار درستی می کنی اسرار مریم باکره باید در اعماق قلب پوشیده باقی بماند . در آن زمان من به درستی متوجه منظورش نشدم اما فهمیدم که روش کار مرا تصدیق می کند . من کلماتش و سخنانش را از یاد نبردم و الان مفهوم آنها را درک می کنم. این کشیش خوب در آن زمان قائم مقام تورس نواس

Torres Novas

بود . و همین سخنانش باعث شده او را فراموش نکنم و همیشه از او سپاسگزار باشم . یک روز کشیشها مرتب از من سوال می کردند آیا بانو سخن دیگری به شما نگفت و من مردد بودم که آیا باید رازهایی را که به ما گفت به آنها بگویم یا نه و بعد همین سخن آن کشیش روحانی را به خاطر آوردم که می گفت فرزندانم شما کار درستی می کنید که اسرار را فاش نمی کنید . او که حالا دیگر قائم مقام الیوال شده بود گفت فرزندانم کار شما درست است اسرار را بین خودتان و خدایتان پوشیده بدارید . وقتی این سوال را از شما پرسیدند که آیا بانو هیچ حرف دیگری به شما نگفت فقط بگویید بله گفت اما این یک راز است . و اگر در این مورد باز هم پافشاری کردند به اسرار بانویتان فکر کنید بگویید بانومیمان فرمودند که در این مورد به کسی چیزی نگویید و ما هم نمی توانیم حرفی بزنیم. و به این وسیله اسرار بانو را محافظت کنید

و من چقدر خوب مفهوم توضیحات و دستورالعمل این کشیش روحانی را فهمیدم . من تا به حال وقت زیادی را صرف آن کرده ام و شما در آینده وقتی علت آن را دریابید متعجب خواهید شد . من باید بنشینم و ببینم چه چیزهایی در مورد زندگی جاسینتا به خاطر می آورم . از آنجاییکه وقت اضافی ندارم باید مواقعی که در سکوت کار می کنیم فرصت را مغتنم بشمارم و خاطراتم را تند و بد خط بر روی مداد و کاغذی که در حاشیه لباسم پنهان کرده ام بنویسم . هر آنچه را که قلب معصوم مسیح و مریم باکره می خواهند که در یاد داشته باشم خواهم نوشت .

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت سوم از بخش جاسینتا

چهره و سرشت و خصوصیات اخلاقی جاسینتا

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

قبل از اتفاقات سال 1917 قطع نظر از روابط خویشاوندی که ما را به هم نزدیک می کرد ، عاطفه ای خاصی بین ما وجود نداشت . به گونه ای که برای من دوستی و نزدیکی با بچه های دیگر فرق چندانی با همنشینی با فرانچسکو و جاسینتا نداشت . حتی برای من دوستی نزدیک با جاسینتا گاها نامطبوع بود زیرا او طبیعت حساس و زود رنجی داشت . کوچکترین درگیری که بین بچه ها رخ می داد باعث می شد که او لب ورچیند و به گوشه ای پناه برد . بچه ها می دانستند در این جور مواقع باید با چرب زبانی و دلجویی او را به بازی برگردانند . اما حتی این رویه هم در بدست آوردن دل او فایده ای نداشت . او همیشه باید خودش نوع بازی را انتخاب می کرد و همین طور یارش را هم خودش باید انتخاب می کرد . ولی قلب بسیار رئوف و مهربانی داشت . خداوند او را با صفات مهربانی و ملایمت و آرامی آراسته بود و او روی هم رفته شخصیت جذاب و دوست داشتنی داشت . علتش را نمی دانم اما جاسینتا و فرانچسکو همیشه علاقه خاصی به من داشتند و همیشه برای بازی دنبال من می گشتند که با من بازی کنند . آنها از همنشینی و بازی با بچه های دیگر لذتی نمی بردند و همیشه از من می خواستند که با هم به چاه آبی که در ته زمین پدر و مادرم واقع شده بود برویم و آنجا بازی کنیم . همینکه به آنجا می رفتیم جاسینتا تعیین می کرد که چه بازی بکنیم . بازی مورد علاقه اش همیشه بازی با سنگ ریزه ها و دکمه ها بود . ما همیشه روی لبه مسطح و سنگی و پهناور چاه آب زیر سایه یک درخت زیتون و دو درخت نخل می نشستیم و بازی می کردیم . من دکمه بازی را دوست نداشتم چون همیشه وقتی ما را برای صرف ناهار صدا می کردند می دیدم که دکمه هایم کم شده . بیشتر اوقات جاسینتا برنده می شد اما نه همیشه . و مادرم همیشه به خاطر این موضوع دعوایم می کرد . من مجبور بودم دکمه ها را با عجله دوباره بدوزم . ولی با چه دردسری باید جاسینتا را وادار می کردم دکمه ها را پس بدهد . اما به غیر از اخلاق لب ورچیدنش یک عیب دیگر هم داشت . او خیلی احساس مالکیت می کرد . او می خواست همه دکمه ها را برای گیم بعد نگاه دارد . که دکمه های خودش کم نشود . و من همیشه فقط با این تهدید می توانستم دکمه هایم را پس بگیرم که بگویم من دیگر هرگز با شما بازی نخواهم کرد . بعضی اوقات می دیدم که نمی توانم خواسته دوستان کوچکم را برآورده کنم . یکی از خواهران بزرگترم خیاط بود و دیگری هم بافنده بود آنها هر روز هفته در خانه بودند . برای همین همسایه ها همیشه از پدر و مادرم می خواستند بچه هایشان را به خانه ما بیاوند و خودشان برای کار روی مزرعه بروند . و من هم با بچه ها بازی می کردم و خواهرانم هم مواظب ما بودند . و مادرم هم همین را می خواست اما به هر حال این کار وقت زیادی را از خواهرانم می گرفت . به همین خاطر هم من باید بچه ها را سرگرم می کردم و مواظب بودم که در استخر داخل حیاط نیفتند . سه درخت بزرگ انجیر ما را از آفتاب سوزان محافظت می کردند . ما با شاخه های آنها تاب بازی می کردیم . در این جور مواقع وقتی جاسینتا و فرانچسکو به دنبال من می آمدند که با هم به همان زمین مورد علاقه مان در کنار چاه آب برویم و بازی کنیم من می گفتم که نمی توانم بیایم . چون مادرم گفته همین جا بمانم . بعد هم دو تایی نا امید می شدند و در بازی ما شرکت می کردند . در موقع خواب نیمروز مخصوصا مواقعی که ایام روزه کاتولیکی نزدیک می شد او می گفت

 

من نمی خواهم وقتی کشیش در سر کلاس تعلیمات مذهبی عید پاک از شما سوال می کند شرمنده تان باشم . همه بچه های دیگر هم مانند جاسینتا در سر کلاس تعلیمات مذهبی حاضر بودند .

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت چهارم از بخش جاسینتا

حساسیت جاسینتا

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

 

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

یک روز یکی از همین بچه ها ، بچه دیگری را با کلمات ناشایست خطاب کرد . و مادرم او را به شدت سرزنش کرد که انسان نباید یک چنین حرف زشتی به زبان بیاورد . زیرا این کار گناه است و عیسی مسیح ناخشنود خواهد شد . و کسی که چنین گناهی می کند و به گناهش اعتراف نمی کند به جهنم خواهد رفت . جاسینتا هرگز این درسی را که آموخته بود فراموش نکرد و فردای همان روز که بچه ها آمدند گفت آیا مادرتان اجازه می دهد که بروید بازی ؟

نه

پس من با فرانچسکو می روم در حیاط خانه خودمان بازی کنیم .

چرا همین جا نمی مانید ؟

مادرمان نمی خواهد وقتی بچه های دیگر اینجا هستند ما هم اینجا باشیم . مادرمان گفته در حیاط خودمان بازی کنیم . او نمی خواهد من از این حرفهای بد که گناه است و عیسی را ناخشنود می کند یاد بگیرم . و بعد در گوش من گفت آیا مادرت اجازه می دهد به حیاط ما بیایی و بازی کنیم ؟

 

بله

 

پس برو ازش اجازه بگیر

و در حالیکه دست برادرش را گرفته بود به طرف خانه شان رفتند . یکی از بازی های مورد علاقه جاسینتا « جریمه » بود همانطور که می دانید در این بازی بازنده باید هر آنچه را که برنده می گوید انجام دهد . جاسینتا دوست داشت بازنده را به دنبال پروانه ها بفرستد . که یک پروانه بگیرد و برایش بیاورد . بعضی اوقات دیگر هم می خواست بازنده چند تا گل که خودش تعیین می کند چه گلی باشد برایش بچیند و بیاورد . یک روز داشتیم در خانه ما « جریمه بازی » می کردیم که من برنده شدم و بنابراین جاسینتا باید کاری را که من می خواستم انجام دهد . برادرم هم پشت میز نشسته بود و داشت چیزی می نوشت . من از او خواستم برادرم را در آغوش بگیرد و ببوسد . اما او اعتراض کرد . و گفت نه یک کار دیگر بگو که انجام دهم . چرا نمی گویی بروم و خداوند را ببوسم . آنجا روی دیوار یک صلیب آویزان کرده بودیم . من گفتم قبول است . برو بالای صندلی و صلیب را از روی دیوار بیاور در حضورش زانو بزن سه مرتبه آن را در آغوش بفشار و ببوس . یکی از طرف فرانچسکو یکی از طرف من و یکی هم از طرف خودت .

جاسینتا گفت بوسیدن صلیب را هر چند بار که بخواهی برایت انجام می دهم. او دوید و صلیب را آورد و آن را چنان با صمیمیت و قشنگی بوسید که هرگز فراموشم نمی شود . و با دقت به مجسمه خداوند روی صلیب نگاه کرد و گفت چرا خداوندمان را آنگونه به صلیب میخکوب کرده اند

من گفتم زیرا او به خاطر ما جانش را روی صلیب داد و جاسینتا پرسید برایم توضیح بده که چطور آن اتفاق افتاد .

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت پنجم از بخش جاسینتا

 عشق جاسینتا به منجی مصلوب

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

مادرم معمولا عصرها برایمان قصه تعریف می کرد . پدر و خواهران بزرگترم همیشه قصه های افسانه ای از جادوگر ها و طلسم و سحر و شاهزاده خانم ملبس به لباسهای زر بافت و سلطنتی می گفتند . و مادرم هم قصه هایی مثل رنجهای مسیح بر روی صلیب و یوحنای مقدس تعمید دهنده و قصه های کتاب مقدس و غیره می گفت . و این گونه بود که من داستان رنجهای عسیی مسیح را یاد گرفتم . من همیشه وقتی یک قصه را می شنیدم فقط یک بار شنیدن قصه برایم کافی بود که بتوانم همه قصه را با جزئیاتش برای دیگران تعریف کنم و اینگونه بود که قصه مسیح را برای دوستانم کلمه به کلمه تعریف می کردم . همان موقع خواهرم آمد و دید که ما بچه ها صلیب مقدس را در دست گرفته ایم . او صلیب را از دست ما گرفت و مرا دعوا کرد که چرا به اشیا مقدس دست می زنم . جاسینتا از جا بلند شد و نزدیک خواهرم رفت و گفت ماریا لطفا او را دعوا نکن چون من آن را برداشتم اما دیگر به اشیا مقدس دست نمی زنم . خواهرم هم او را نوازش کرد و به ما گفت برویم و در حیاط بازی کنیم زیرا در خانه به همه چیز دست می زدیم و هیچ چیز را در سر جایش نمی گذاشتیم . بعد ما رفتیم کنار همان چاه آبی که همیشه برایتان در موردش گفته ام . آن چاه آب در حصار درختهای شاه بلوط و سنگ و بوته های تمشک پنهان بود و به همین خاطر چند سال پیش ما آنجا را برای صحبتهای محرمانه و خودمانی انتخاب کرده بویدم . کارهایی مثل دعاهای پر سوز و گداز و گریه های تکی یا دسته جمعی و خلاصه همه کار . اشکهای ما داخل چاه آب می ریخت و ما از آب همان چاه می خوردیم . و این تمثیلی از قلب باکره مقدس بود که ما اشکهایمان را در آن خشک می کردیم و از خالصترین تسلیاتش می نوشیدیم . بهتر است به داستانمان برگردیم ... جاسینتا وقتی داستان مرا که رنجهای خداوندمان عیسی مسیح بود شنید به گریه افتاد . و از آن به بعد همیشه از من می خواست همان داستان را دوباره و دوباره برایش تعریف کنم . او گریه می کرد و با صدای غمگین می گفت خداوند عزیز بی نوای ما ! من دیگر هرگز گناه نمی کنم زیرا نمی خواهم خداوندمان دوباره رنج بکشد .

 

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت ششم از بخش جاسینتا

حساسیت لطیف جاسینتا

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

 

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

جاسینتا دوست داشت شبها به زمین خرمن کوبی که نزدیک خانه ما بود برود . او در آنجا به غروب خورشید نگاه می کرد و با نگریستن به آسمان پر ستاره غرق تفکر می شد . او عاشق شبهای مهتابی بود . ما با هم مسابقه می گذاشتیم که ببینیم کداممان می تواند ستاره های بیشتری را بشمارد . ما ستاره ها را فانوس فرشته ها فرض می کردیم و ماه را فانوس بانویمان و خورشید را هم چراغ خداوند .

 

جاسینتا گاهی می گفت شما می دانید که من چراغ بانویمان را بیشتر دوست می دارم . زیرا ماه ما را نمی سوزاند و چشممان را کور نمی کند . ولی چراغ خداوند اینچنین نیست . واقعیت این است که خورشید در تابستان انجا خیلی سوزان می شد و جاسینتا این طفل حساس از گرما ناراحت می شد .

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت هفتم از بخش جاسینتا

جاسینتا نگاه می کند و یاد می گیرد

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

خواهرم عضو انجمن قلب مقدس عیسی مسیح بود و هر بار که مراسم تشریفاتی عشای ربانی یکی از بچه ها بود مرا هم با خود می برد که در مراسم شرکت کنم . یک بار زن عمویم هم دخترش را با خودش به آنجا برد که مراسم را از نزدیک ببیند و جاسینتا در آنجا شدیدا شیفته فرشته هایی شد که گل افشانی می کردند .

از آن به بعد جاسینتا گاهی در بین بازی ما را رها می کرد و می رفت گل می چید و دامنش را پر از گل می کرد و بر می گشت . و گلها را یکی یکی بر سر من می ریخت . من می پرسیدم جاسینتا اصلا چرا گلها را روی من می ریزی ؟ و می گفت من دارم همان کار فرشته ها را می کنم . دارم گل بارانت می کنم . خواهرم هر سال در روز عید بزرگ

Corpus Christi

برای بچه هایی که در نقش فرشته ها بازی می کردند و قرار بود به صف بایستند لباس می دوخت

 

توضیح :

Corpus Christi

تاریخ مقدس رومن کاتولیک در بزرگداشت مراسم عشای ربانی در اولین پنجشنبه بعد از عید پنطیکاست یا عید گلریزان .

عیدی که در آن مراسن عشای ربانی جشن گرفته می شود

آنها در زیر تاج گل راه می رفتند و گل می افشاندند . و من هم همیشه یکی از آنها بودم . یک روز بعد از اینکه خواهرم لباسم را پرو کردم به جاسینتا گفتم تو برای مراسم عید فردا نمی آیی و برایش توضیح دادم که چطور در آن مراسم گل افشانی می کنم . طفلکی جاسینتا هم از من خواهش می کرد که از خواهر اجازه اش را بگیرم که او هم بتواند بیاید . و دوتایی با هم پیش خوارهم رفتیم تا از او اجازه بگیریم که جاسینتا را هم ببرد . او هم اجازه داد و یک لباس برای جاسینتا انتخاب کرد و آن را به تنش امتحان کرد . و در تمرین خواهرم به ما یاد داد که چگونه بر روی عیسی مسیح گل بریزیم . جاسینتا پرسید آیا ما مسیح را می بینیم . خواهرم گفت بله جناب کشیش او را حمل می کند . جاسینتا از خوشحالی می پرید و می گفت برای رفتن به جشن ثانیه شماری می کند . بالاخره روز موعود فرا رسید و جاسینتا با شور و شوق منتظر بود . هر دو ما نزدیک محراب جا گرفته بودیم . بعدا موقع حرکت در صف ما در کنار تاج گل قدم می زدیم و هر کدام یک سبد پر از گل داشتیم .

از آنجاییکه خواهرم گفته بود باید گلهایمان را بریزیم ، من همه گلهایم را روی عیسی مسیح پاشیدم اما با وجود همه ایما و اشاره یی که به جاسینتا می کردم نتوانستم به او بفهمانم که باید گلهایش را روی مسیح بریزد . او فقط با چشمانش به کشیش خیره شده بود . بعد از اینکه مراسم تمام شد و از کلیسا بیرون آمدیم خواهرم پرسید

جاسینتا تو چرا گلهایت را جلوی عیسی نمی ریختی ؟

 

چون که من او را ندیدم

 

بعد جاسینتا از من پرسید :

 

اما تو عیسی کودک را می دیدی ؟

 

البته که نه ! مگر نمی دانی که عیسی مسیح در نان مقدس عشای ربانی دیده نمی شود او پنهان است . او کسی است که ما در عشای ربانی دریافتش می کنیم .

 

آیا تو وقتی در مراسم عشای ربانی هستی با او حرف نمی زنی ؟

 

چرا حرف می زنم

 

پس چگونه او را نمی بینی ؟

 

چون او نامرئی است

 

من می روم از مادرم بپرسم که من هم می توانم در مراسم عشای ربانی شرکت کنم یا نه

 

کشیش ناحیه تا زمانی که ده ساله نشده ای این اجازه را به تو نخواهد داد

 

اما تو ده سالت نشده و به عشای ربانی هم می روی

 

چون من همه تعلیمات مذهبی ام را بلدم اما تو بلد نیستی

 

بعدش دو تا دوستم از من خواستند که تعلیمات مذهبی را به آنها هم آموزش بدهم . و من معلم مذهبی آنها شدم . و آنها با شور و حرارت زاید الوصفی درسها را یاد می گرفتند . با وجود اینکه هر سوالی که از من پرسیده می شد به درستی می توانستم جواب بدهم اما وقتی موقع درس دادن رسید دیدم که فقط چند جمله پراکنده به خاطر می آورم . و این باعث شد که یک روز جاسینتا بگوید مطالب بیشتری به ما یاد بده اینها را بلدیم . من باید قبول می کردم که فقط قادر به جواب دادن به سوالاتی بودم که مردم از من می پرسیدند . پس به آنها گفتم از مادرتان اجازه بگیریدکه سر کلاسهای تعلیمات مذهبی کلیسا شرکت کنید و تعلیمات دینی تان را بیاموزید . و آن بچه ها هم که به شدت اشتیاق داشتند که عیسی مسیح پنهان را ملاقات کنند فورا رفتند که از مادرشان اجازه بگیرند و زن عمویم هم با درخواستشان موافقت کرد . اما خیلی هم مایل نبود و می گفت کلیسا تا خانه راه نسبتا زیادی است و در ضمن حتی اگر هم به کلاس بروید کشیش اجازه نمی دهد که مراسم عشای ربانی تان را به جا آورید زیرا هنوز خیلی کوچک هستید و باید تا ده سالگی صبر کنید .

جاسینتا همیشه در مورد عیسی پنهان از من سوال می کرد . و یک روز پرسید چطور ممکن است که عده زیادی از مردم در آن واحد مسیح را دریافت می کنند .

آیا برای هر کس یک قطعه کوچک از مسیح هست ؟ نه . قطعات خیلی یادی از نان مقدس هست و نان عشای ربانی را به همه مردم می دهند و مسیح زنده در همه قطعه نانها حضور دارد . ولی من عجب جواب بی منطقی به بچه دادم .

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت هشتم از بخش جاسینتا

جاسینتا چوپان کوچولو

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1

من حالا دیگر به سنی رسیده بودم که برای نگهداری از گله فرستاده شوم . همه خواهرانم هم وقتی به سن من بودند همین کار را می کردند . خواهر کارولینم حالا دیگر سیزده ساله شده بود و باید برای کار به بیرون می رفت . مادرم مسئولیت نگهداری از گله را به من محول کرد . من اخبار را به دو دوستم جاسینتا و فرانچسکو گفتم و به آنها گفتم که دیگر نمی توانم برای بازی با آنها بیایم . اما آنها نتوانستند این موضوع را بپذیرند . آنها فورا پیش مادرشان رفتند که اجازه بدهد با من بیایند اما مادرشان اجازه نداد . برای ما چاره دیگری به جز جدایی نبود . چیزی نگذشت تا اینکه آنها هر روز در مسیر برگشت من به خانه سر راهم می ایستادند تا در تاریکی شب مرا ببینند . بعد ما با هم به زمین خرمن کوبی می رفتیم و پشت پنجره در انتظار روشن شدن چراغ فرشته ها و چراغ بانویمان می نشستیم . شبهایی که مهتابی نبود ما می گفتیم که روغن چراغ بانویمان تمام شده . برای جاسینتا و فرانچسکو خیلی سخت بود که با نبودن دوست و همنشین سابقشان کنار بیایند . به همین خاطر آنها دوباره و صد باره از مادرشان اجازه می گرفتند که چوپانی گله شان را به آنها بدهد که بتوانند با من باشند . آخر سر ماردشان با وجود اینکه خیلی کوچک بودند اما به امید اینکه از این همه اصرار و تمنای همیشگی آنها راحت شود چوپانی گله شان را به آنها سپرد . در حالیکه برق شادی در چهره هایشان موج می زد نزد من آمدند که اخبار خوش را بدهند و بگویند از این به بعد می توانیم با هم به چرای گله هایمان برویم . هر کس زودتر درب آغلش را باز می کرد باید در باریرو

Barreiro

منتظر می شد که گله دیگر هم سر برسد . باریرو اسم برکه ای بود که در ته دره قرار داشت . هر بار همدیگر را در برکه می دیدیم تصمیم می گرفتیم که برای آن روز گله هایمان را در کجا چرا بدهیم . و بعد هم با خوشحالی با هم می رفتیم انگار که داریم به جشن می رویم . و زندگی چوپانی جاسینتا به این صورت شروع شد . ما با خیال راحت با هم بازی می کردیم و مطمئن بودیم که گوسفندان دور نخواهند رفت . جاسینتا دوست داشت صدایش را که به صورت اکو در کوه پخش می شد بشنود به همین خاطر یکی از سرگرمی های همیشگی ما این بود که از تپه بالا می رفتیم و روی بزرگترین صخره سنگ می نشستیم و اسمهای مختلف را صدا می کردیم و صدای خودمان را می شنیدیم . صدایی که با شفافیت و وضوح بیشتری بر می گشت « ماریا » بود . جاسینتا گاهی

Hail mary

سلام بر مریم مقدس را می گفت و به این صورت فقط کلمه آخر یعنی مریم مقدس اکو می شد . ما همچنین خیلی دوست داشتیم آواز بخوانیم و آهنگهای معروف را می خوانیدم . جاسینتا بیشتر سردهای مذهبی را دوست داشت . مثل سرودهای

Hail Noble Patroness ، Virgin PureAnjos ، Anjos Angels Sing With Me

ما خیلی رقص را دوست داشتیم . همینطور هر آلت موسیقی که توسط سایر چوپانان نواخته می شد . جاسینتا با وجود کوچکی اش استعداد زیادی در رقص داشت . به ما گفته بودند که بعد از ناهار تسبیح بگوییم . اما از آنجا که اگر همه روز را بازی می کردیم کممان بود یک راه خوب برای زود تمام کردن تسبیح پیدا کرده بودیم . ما تند تند دانه های تسبیح را در دستمان می چرخانیدم و می گفتیم

Hail mary … hail mary … hail mary

سلام بر مریم مقدس . و وقتی یک دور تسبیح تمام می شد در دور بعد می گفتیم

Our Father

خدای پدر .

واین بود که در یک چشم بر هم زدن ذکرمان تمام می شد .

جاسینتا عادت داشت بچه گوسفندهای کوچولو را محکم بغل کند و در دامنش بنشاند و نوازششان کند و ببوسد و شب موقع برگشتن تمام راه آنها را در آغوش بگیرد . که خسته نشوند . یک روز موقع برگشتن جاسینتا در وسط گله راه می رفت

من پرسیدم جاسینتا وسط گله چکار می کنی ؟ او گفت من می خواهم مثل عیسی مسیح در آن عکس مقدس که به ما دادند وسط گله باشم . او در آن عکس درست وسط گله است و یکی از گوسفندان را درست مثل من در آغوش دارد .

 

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت نهم از بخش جاسینتا

اولین تجلی

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

عزیزان حالا دیگر تقریبا می دانید که هفت سال اول زندگی جاسینتا چگونه سپری شد . تا اینکه سپیده دم روز سیزدهم می فرا رسید که مثل روزهای دیگر یک روز خوب و قشنگ و صاف و آفتابی بود . آن روز حسب اتفاق « البته اگر در سیستم خلقت به چیزی به نام شانس یا اتفاق عقیده داشته باشیم » تصمیم گرفتیم برای چرای گوسفندانمان به کوا دا ایرا برویم . کوا دا ایرا زمینی متعلق به والدینم بود . و باید از باریرو

 

 Barreiro

که قبلا در موردش گفته بودم رد می شدیم و برای اینکار باید از یک زمین لم یزرع پهناور مردابی می گذشتیم که مسافتمان را دو برابر می کرد . و باید خیلی آهسته حرکت می کردیم که گوسفندان بتوانند از علفهای راه بخورند . حوالی ظهر بود که به کوا دا ایرا رسیدیم . در اینجا برای توضیح مجدد اینکه بانو چطور ظاهر شد وقت را تلف نمی کنم زیرا همه شما به خوبی داستانش را می دانید . شما عزیزان می دانید که جاسینتا چقدر معصوم و بی گناه بود . قبل از اینکه در مورد این بخش از زندگی جاسینتا بنویسم ، باید بگویم که در تجلیات بانوی ما موضوعاتی وجود داشت که ما تصمیم گرفتیم هرگز در موردش به هیچ کس چیزی نگوییم . در اینجا باید بگویم که جاسینتا آنقدر عاشقانه مجذوب مسیح و ریاضت کشیدن و گناهکاران بود که خود را سخاوتمندانه برای گناهکاران فدا کرد و رنج کشید . آن روز بعد از ظهر وقتی ما متفکر و مسحور و شگفت زده داشتیم نگاه می کردیم جاسینتا ناگهان با شور و اشتیاق گفت چه بانوی زیبایی . من آن روز گفتم که می دانم چه اتفاقاتی خواهد افتاد شما نباید به هیچ کس چیزی را که امروز دیدیم بگویید . او گفت نه نگران نباش من نمی گویم . روز بعد فرانچسکو شتابان نزد من آمد و گفت که جاسینتا دیشب همه ماجرا را در خانه تعریف کرده است . جاسینتا فقط به اتهاماتش گوش می داد . و من به او گفتم حالا می بینی که همه اتفاقات ناخوشایندی که پیش بینی می کردم به وقوع خواهد پیوست . و او با چشمان اشکبار گفت که چیزی درونم بود که نمی توانستم ساکت باشم . من گفتم خوب حالا گریه نکن و دیگر هیچ چیز در مورد مطالبی که بانویمان گفت به هیچ کس نگو .

 

اما من همین حالا همه را گفته ام

 

تو چه گفته ای ؟

 

من گفتم که بانو قول داد ما را به بهشت ببرد.

 

تو اینها را گفتی ؟

 

مرا ببخش دیگر در موردش چیزی به کسی نمی گویم

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت دهم از بخش جاسینتا

تفکر عمیق در مورد جهنم

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

آن روز وقتی به چراگاه رسیدیدم جاسینتا رفت و روی تخته سنگی نشست و غرق در تفکر شد .

 

جاسینتا بیا و با ما بازی کن

 

من نمی خواهم امروز بازی کنم

 

چرا ؟

 

چون می خوام فکر کنم . بانو به ما گفت که هر روز تسبیح بگوییم و قربانی بدهیم . از این پس هر بار که تسبیح می گوییم باید ذکر

Hail mary

و خدای پدر

Our father

را بگوییم و اما در مورد قربانی . ما چطور باید قربانی بدهیم ؟

فرانچسکو فورا فکری به سرش زد و گفت می توانیم از این به بعد ناهارمان را نخوریم و به گله بدهیم و بدون ناهار سر کنیم . ظرف دو دقیقه تمام ناهار بین بین گله پخش شد . و در آن روز روزه گرفتیم .

 

 

جاسینتا روی صخره سنگ نشسته بود و عمیقا متفکر بود . او پرسید

 

بانو گفت خیلی از افراد به جهنم می روند . راستی جهنم چیست ؟

 

جهنم یک گودال خیلی عمیق است که پر از حیوانات وحشیست و با آتشی مهیب مشتعل است . و مردمانی به آنجا می روتد که مرتکب گناه می شوند و اقرار به گناه خود نمی کنند . این توضیحی بود که مادرم در مورد جهنم به من داده بود .

 

آیا آنها هرگز از جهنم بیرون نمی آیند ؟

 

نه !

 

یعنی حتی بعد از گذشت سالهای سال هم بیرون نمی آیند ؟

 

نه جهنم هرگز تمام نمی شود

 

آیا بهشت هم تمام نمی شود

 

نه بهشت و جهنم ابدی هستی توجه داری ؟

 

این برای اولین بار بود که ما روی جهنم و ابدی بودن آن متمرکز می شدیم . جاسینتا حتی در وسط بازی هم می پرسید آیا جهنم حتی بعد از خیلی سال به پایان نمی رسد . و آیا مردمی که در جهنم می سوزند خاکستر نمی شوند و نمی میرند ؟ گناهکاران بینوا ما باید خیلی برای آنها دعا کنیم و قربانی بدهیم . و ادامه داد

 

و آن بانو چقدر خوب و مهربان بود . او به ما قول داد که ما را با خود به بهشت ببرد .

 

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت یازدهم از بخش جاسینتا

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

جاسینتا آنقدر این مسئله قربانی شدن برای بازگشت گناهکاران را خوب فهمیده بود که هیچ فرصتی را برای قربانی شدن از دست نمی داد . دو خانواده در مویتا

Moita

بودند که بچه هایشان برای گدایی به در خانه مردم می رفتند . یک روز وقتی داشتیم با گله مان رد می شدیم آنها را در راه دیدیم . جاسینتا تا آنها را دید فورا گفت بچه ها بیایید ناهارمان را به عنوان قربانی برای توبه گناهکاران به این بچه های فقیر بدهیم . و دوید و رفت غذا را به آنها داد . بعد از ظهر آن روز جاسینتا گفت که خیلی گرسنه هستم . چند تا درخت بلوط همیشه سبز و بلوط آنجا نزدیک ما بود . میوه درختهای بلوط ( مازو ) هنوز کاملا سبز بود با این حال به جاسینتا گفتم می توانیم از اینها بخوریم . فرانچسکو از درخت بلوط همیشه سبز بالا رفت که جیبهایش را پر کند . اما جاسینتا به خاطر آورد که ما می توانیم از میوه بلوط که تلخ تر و بدمزه تر است بخوریم و به این نحو یک قربانی بدهیم . و ما آن بعد از ظهر از آن خوراک لذیذ لذت بردیم . جاسینتا به این صورت یک قربانی دیگر طبق معمول همیشه داد . جاسینتا معمولا میوه های درختان بلوط و زیتون را از درخت می چید . یک روز من به او گفتم جاسینتا از اینها نخور خیلی تلخ است و او گفت اما من به همین خاطر است که آن را می خورم تا به این صورت برای تغییر گناهکاران قربانی بدهم . و این تنها روزی نبود که ما روزه گرفتیم . ما قرار گذاشتیم که از این پس هر بار کودک فقیری دیدیم غذایمان را به او بدهیم . و آنها از گرفتن چنین صدقه ای خیلی خوشحال می شدند . و همیشه سعی می کردند با ما ملاقات کنند . آنها همیشه در مسیر جاده منتظر ما می ایستادند . و جاسینتا تا آنها را می دید می دوید و همه ناهارمان را به آنها می داد و از این کارش شاد بود . یک روز تنها غذایی که با خودمان داشتیم میوه درخت کاج و دانه های توتی بود که به اندازه یک دانه زیتون بودند و در پای گلها روییده بود بود و مقداری هم شاه توت و قارچ داشتیم که از پای درختهای کاج جمع کرده بودیم . الان اسم این گیاهان را یادم نیست . اگر در زمینهای پدر و مادرمان میوه قابل استفاده ای بود آنها را می چیدیم و می خوردیم . عطش جاسینتا برای قربانی دادن پایان ناپذیر می نمود . یک روز یکی از همسایه ها یک زمین خوبی را برای چرای گوسفندان به مادرم معرفی کرد . با وجود اینکه آنجا خیلی دور بود و چله تابستان هم بود مادرم با آن پیشنهاد موافقت کرد و مرا برای چرای گله به آنجا فرستاد .

 مادرم گفت ناهارتان را در سایه درختان بخورید و آنجا هم یک رودخانه هست که گوسفندان می توانند از آن آب بنوشند . در راه دوباره همان بچه های فقیر را دیدیم . جاسینتا دوید و ناهارمان را طبق معمول به عنوان صدقه به آنها داد . روز خوبی بود اما خورشید خیلی سوزان بود و به نظر می رسید که در آن زمین خشک و لم یزرع همه چیز را می سوزاند . ما از تشنگی هلاک شده بویدم . و حتی یک قطره آب برای نوشیدن نداشتیم اول خواستیم این را هم به عنوان قربانی تقدیم خداوند کنیم . اما عصر دیگر طاقت نیاوردیم . نزدیک ما یک خانه بود و من به دوستانم پیشنهاد دادم که بروم و از آن خانه کمی آب بگیرم .

  آنها موافق بودند رفتم و درب خانه را زدم و یک خانم مسن کوچک اندام در را به رویم باز کرد او نه تنها یک پارچ آب به من داد که مقداری نان هم داد که با تشکر قبول کردم . به طرف دوستانم دویدم که غذاها را تقسیم کنم و پارچ آب ار به فرانچسکو دادم . و گفتم بنوش اما فرانچسکو جواب داد من نمی خورم

 

چرا ؟

 

می خواهم برای بازگشت گناهکاران رنج بکشم

 

جاسینتا تو بیا بخور

 

اما من هم می خواهم برای توبه گناهکاران این قربانی را به حضور خداوند تقدیم کنم .

 

بعد من هم پاچ آب را در حفره ای میان سنگها خالی کردم که گله بتوانند از آبش بخورند . و رفتم که پارچ را به صاحبش پس بدهم . گرما به شدت بیشتر و بیشتر می شد . صدای ریز جیرجیرکها و ملخها با صدای قورباغه ها در برکه مجاور در هم آمیخته شده بود و غوغای و همهمه غیر قابل تحملی را به وجود آورده بود . جاسینتا که دخترک ضعیفی بود و در اثر کمبود آب و غذا ضعیف شده بود طاقت نمی آورد . و با همان سادگی و بی آلایشی که همیشه داشت به من گفت :

 

به جیرجیرکها و قورباغه ها بگو ساکت شوند من سرم خیلی درد می کند .

 

فرانچسکو گفت آیا نمی خواهی برای بازگشت گناهکاران قربانی بدهی ؟

 

کودک معصوم سرش را بین دو دستش گرفت و گفت بله می خواهم بگذار بخوانند .

 

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت دوازدهم از بخش جاسینتا

مخالفت خانواده

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 داستان ماجراهای اتفاق افتاده ، پخش شده بود . مادرم نگران شده بود و می خواست به هر قیمتی که شده کاری کند که من حرفهایم را پس بگیرم . یک روز قبل از اینکه گله را به چرا ببرم او می خواست مرا وادار کند که اعتراف کنم دورغ گفته ام . برای رسیدن به هدفش ، هم از راه ناز و نوازش وارد می شد و هم از طرق تهدید و دعوا و حتی کتک با دسته جارو . و در عوض چیزی جز سکوت و گاها تصدیق حرفهای قبلیم چیزی عایدش نمی شد . بالاخره اجازه داد بروم و گله را به چرا ببرم و گفت در طول روز به حرفهایم فکر کن من هرگز کوچکترین حرف دروغی را از طرف بچه هایم تحمل نخواهم کرد . چه رسد به دروغ به این بزرگی . و به من اخطار داد که بعد از ظهر وادارم می کند به نزد مردمی که فریبشان داده ام بروم اعتراف کنم که دورغ گفته ام و از آنها عذر خواهی کنم . من با گله رفتم و در راه دوستانم را دیدم که منتظرم بودند . وقتی آنها مرا دیدند که دارم گریه می کنم آمدند و گفتند چرا گریه می کنم . من هم هر آنچه که اتفاق افتاده بود برایشان تعریف کردم . و آخرش گفتم حالا به من بگویید چه باید بکنم . مادرم می خواهد به هر قیمتی که شده مرا وادار کند بگویم حرفهایم دروغ بوده . اما من چگونه می توانم این کار را بکنم .

فرانچسکو به جاسینتا گفت حالا دیدی اینها همه تقصیر توست . چرا ماجرا را به آنها گفتی ؟

طفلکی جاسینتا اشک در چشمانش جمع شد و زانو زد و دستهایش را به هم گره زد و از ما معذرت خواهی کرد . او در حالیکه گریه می کرد گفت من اشتباه کردم اما دیگر از این به بعد به هیچ کس حرفی نخواهم زد . و شما عزیزان حتما می دانید که چه کسی چنین فروتنی را به جاسینتا آموخته بود . شاید او این تواضع را از برادران و خواهرانش آموخته باشد که وقتی برای اولین مراسم عشای ربانی می روند در حضور پدر و مادرشان زانو می زنند و طلب بخشش می کنند . اما به عقیده من جاسینتا برکت فراوان و اطلاعات در مورد خداوند و طریق زهد و پرهیزگاری را از بانویمان آموخته بود .

 اندکی بعد کشیش ناحیه به دنبال ما فرستاد که در مورد قضایا سوالاتی بپرسد و جاسنتا تمام مدت سرش را پایین گرفته بود و حرف نمی زد و کشیش با تلاش فراوان موفق شد او را وادار به گفتن یکی دو کلمه حرف کند .

 

وقتی که بیرون آمدیم من گفتم جاسینتا چرا به کشیش هیچ جوابی نمی دادی ؟

 

چون به شما قول دادم که هرگز در این مورد به کسی چیزی نگویم .

 

یک روز جاسینتا پرسید ما چرا نمی توانیم به دیگران بگوییم که بانو از ما خواست برای بخشش گناهکاران قربانی بدهیم ؟

 

در آن صورت آیا از ما نمی پرسند که چگونه قربانی می دهیم ؟

 

هر چه موضوع پیشرفت می کرد مادرم هم بیشتر نگران می شد . او یک روز یک ترفند جدید برای وادار کردن من به پس گرفتن حرفهایم بکار برد . یک روز صبح زود او مرا صدا کرد و گفت باید با او به خانه کشیش ناحیه بروم . و گفت وقتی به آنجا رفتیم زانو بزن اعتراف کن که حرفهایت دورغ بوده و طلب بخشش کن . وقتی از کنار خانه عمویم رد می شدیم مادرم برای چند دقیقه به خانه آنها رفت . و این برای من فرصتی بود که جاسینتا را ببینم و به او شرح ماجرا را بگویم . جاسینتا وقتی مرا آنچنان نگران و ناراحت دید چند قطره اشک ریخت و گفت من الان فرانچسکو را خبر می کنم که با هم به کنار چاه برویم و برای تو دعا کنیم . وقتی برگشتی بیا آنجا ما آنجا در انتظار تو هستیم . موقع برگشتن من دوان دوان به طرف چاه آب رفتم و آن دو را دیدم که آنجا زانو زده اند و در دعا هستند . وقتی مرا دیدند جاسینتا دوید و مرا در آغوش کشید و گفت حالا می بینی ما نباید از چیزی بترسیم بانو همیشه با ماست . او دوست خوب ماست .

 

از وقتیکه که بانو گفت به حضور عیسی مسیح قربانی بدهید ، هر بار که در مشکلی می افتادیم یا تصمیم داشتیم قربانی بدهیم جاسینتا می گفت آیا به عیسی گفته اید که این قربانی رابه خاطر عشق به او تقدیمش می کنید ؟ و اگر می گفتم نه او می گفت من به او خواهم گفت . او دستهایش را به هم گره می زد چشمانش را به طرف آسمان می دوخت و می گفت

 

آه عیسی مسیح این قربانی برای عشق به تو و بازگشت گناهکاران است .

------------------------------------------

کتاب فاطیما از زبان لوسیا – بخش 13 از فصل جاسینتا

عشق به پاپ

یک بار دو کشیش برای پرس و جو به دیدار ما آمده بودند . آنها به ما توصیه کردند که برای پاپ دعا کنیم . جاسینتا سوال کرد که پاپ چه کسی است ؟ و دو کشیش مهربان برای ما توضیح دادند که پاپ کیست و چقدر به دعای ما محتاج است . از آن پس جاسنتا آنقدر به پاپ علاقمند شده بود که هر بار که قربانیی به حضور عیسای مسیح تقدیم می کرد نام پاپ را نیز می آورد . و همیشه در پایان تسبیحاتش سه مرتبه به نیت پاپ می گفت :

دورد بر مریم مقدس . بعضی اوقات بعد از این دعا می گفت چقدر دوست دارم یک بار پاپ را از نزدیک ببینم . افراد زیادی به دیدا ما می ایند اما پدر مقدس « پاپ » هرگز به ملاقات ما نیامده است . او با سادگی کودکانه اش گمان می کرد پاپ هم مثل افراد عادی می تواند به سفر برود .

یک بار برای پدر و عمویم از طرف فرماندای احضاریه آمد که فردا صبح با ما نفر  آنجا حضور داشته باشیم . عمویم گفت من بچه هایم را نمی برم . نمی خواهم آنها را به هیچ دادگاهی ببرم . آنها هنوز آنقدر بزرگ نشده اند که در قبال کارهایشان پاسخگو باشند . و علاوه بر این توان آمدن یک چنین راه طولانی را تا ویلا نوا دا اروم

آن هم با پای پیاده ندارند . من خودم می روم ببینم چه می خواهند . آما پدر من عقیده دیگری داشت . او می گفت

«  اما من دخترم را می برم . باید خودش جواب آنها را بدهد من از کارش سر در نمی آورم .»

 آنها از این شرایط برای ترساندن بیشتر ما سو استفاده می کردند . صبح روز بعد وقتی به در خانه عمویم رسیدیم پدرم چند دقیقه دم در منتظر شد تا عمویم بیاید . من به طرف اتاق جاسینتا دویدم که با او خداحافظی کنم چون فکر می کردم این آخرین دیدار ماست . جاسینتا هنوز در رختخواب بود . من دستهایم را به دور گردنش حلقه کردم . کودک بینوا در حالیکه بغض کرده بود و اشک می ریخت گفت اگر خواستند تو را بکشند بهشان بگو من و فرانچسکو هم مثل تو هستیم و ما هم می خواهیم با تو بمیریم . الان من و فرانچسکو به چاه آب می رویم و در آنجا با تمام توان برای تو در دعا خواهیم بود . وقتی که شب برگشتم فورا به طرف چاه آب رفتم . آنجا هر دوشان را دیدم که کنار لبه چاه آب  زانو زده اند و آرنجهایشان را به لبه چاه تکیه داد ه اند و سرشان را بین دستانشان گرفته اند و به تلخی می گریند . وقتی مرا دیدند با هیجان فریاد زدند : تو برگشتی ؟! الان خواهرمان آمد از چاه آب بکشد او به ما گفت تو را کشته اند . ما خیلی برای تو دعا کردیم و خیلی گریه کردیم .

 

----------------------------------------------
 

کتاب فاطیما از زبان لوسیا – بخش 14 از فصل  جاسینتا

حبس در زندان اروم

چند وقت بعد ما در زندان اروم حبس شدیم. چیزی که فکر جاسینتا را خیلی به خود مشغول کرده بود این بود که پدر و مادرش آنها را ترک کرده اند و جاسینتا از این بابت خیلی غصه می خورد . او در حالیکه گریه می کرد و اشکهای از چانه اش می چکید می گفت:

نه والدین تو و نه والدین ما به ملاقاتمان نمی آیند . آنها دیگر برای ما نگران نمی شوند .

فرامچسکو می گفت:

غصه نخور می توانیم این رنجمان را به عنوان غرامت گناهان گناهکاران تقدیم حضور خداوند کنیم . و بعد چشمانش را می بست و دستهایش را بالا می برد و اینچنین دعا می کرد :

آه ای عیسی مسیح رنجهایمان را به خاطر عشق به تو و توبه گناهکاران تقدیم می کنیم .

و جاسینا اضافه می کرد :

و همینطور به نیت پاپ و برای جبران گناهانی که در حضور قلب مقدس حضرت مریم صورت پذیرفته است .

در زندان مدتی ما را از هم جدا کرده بودند ولی دوباره هر سه مان را در یکی از سلولهای زندان انداختند . آنها به ما گفتند به زودی شماها را زنده زنده در روغن سرخ می کنیم . جاسینا که این خبر را شنید محزون شد و به گوشه ای رفت . او داشت از پنجره بازار داد و ستد گاو و گوسفندها را نگاه می کرد . من ابتدا فکر کردم با این کار می خواهد ذهنش را از افکار مزاحم پاک کند و به چیز دیگری فکر کند . اما به زودی فهمیدم دارد گریه می کند کنارش رفتم و او را به طرف خودم کشیدم و پرسیدم چرا گریه می کنی ؟ گفت : چون ما به زودی می میریم و خانواده هایمان را نمی بینیم حتی مادرانمان را هم نخواهیم دید . او در حالیکه صورتش غرق در اشک شده بود گفت من می خواهم مادرم را ببینم . گفتم نمی خواهی این رنج را برای جبران گناهان گناهکاران قربانی بدهی ؟ او گفت چرا بعد در حالیکه صورتش غرق در اشک بود دستهای کوچکش را به هم گره کرده و بالا برد و گفت : آه عیسای من این رنج به  خاطر عشق به توست و برای جبران گناهان گناهکاران . برای پاپ و به عنوان جبرای گناهانی که در حضور قلب مقدس مریم باکره انجام شده است . زندان بانهایی که این صحنه را دیدند سعی داشتند ما را تسلی بدهند . آنها گفتند تنها کاری که باید بکنید این است که راز فاطیما را به فرماندا بگویید و خلاص شوید . چه اهمیتی دارد که بانو خواسته است اسرار را فاش نکنید . جاسینتا خیلی محکم و قاطع جواب داد هرگز ! من ترجیح می دهم بمیرم و این کار را نکنم .